داستانی و غیر داستانی
گونتر گراس
در گفتگویی با
الیزابت گافنی و جان سایمون
گونتر گراس، نویسندۀ آلمانی و برندۀ جایزۀ ادبی نوبل در 1999 ، در هنر و ادبیات معاصر به توفیق نادری دست یافته است، و آن اینکه در هر ژانر و رسانۀ هنری که ذوق آزموده نه تنها با تحسین منتقدان روبرو شده بلکه از استقبال کتابخوانان نیز برخوردار شده است. گراس البته رماننویس است، اما همچنین شاعر و نمایشنامهنویس و منتقد و مجسمهساز و گرافیست است.
این گفتگو از شمارهء 119 فصلنامۀ ادبی پاریس ریویو (تابستان 1991) برگرفته شده و یک بار پیشتر در فصلنامهی "بررسی کتاب" به چاپ رسیده است اما در اینجا، به دلیل طولانی بودن، در دو بخش آمده است.

نخستین رمان او طبل حلبی که به سال 1958 به چاپ رسید، همراه با دو اثر بعدیاش گربه و موش (1961) و سالهای سگی (1963) به تریلوژی دانتزیگ معروف شده است. از جملۀ کتابهای متعدد دیگری که در سالهای پس از آن به چاپ رسانده میتوان اینها را نام برد: ازدفتر خاطرات یک حلزون (1972 )، سُفره ماهی (1977)، اجلاس تلگته (1979)، سر شماری، یا نسل آلمانیها دارد منقرض میشود (1980)، ماده موش (1986) ، زبانت را در آر (1989) و قرن من (1999). به اینها بایستی چند مجموعۀ شعر و نمایشنامه و مقالات ادبی، سیاسی و اجتماعی را نیز افزود.
گراس همیشه روی جلد کتابهایش را خودش طراحی میکند، و به فراخور، طرحهایی هم به متن کتاب میافزاید. از جملۀ جوایز و مدالهای بیشمار وی، یکی جایزۀ "گئورگ بوخنر" است به سال 1965 و دیگری مدال "کارل فون اوسییتسکی" در 1977 . او همچنین عضو افتخاری خارجی فرهنگستان علوم و هنرهای آمریکاست.
گراس در 16 اکتبر 1927 بر کرانۀ دریای بالتیک، در یکی از حومههای بندر آزاد دانتزیگ به دنیا آمد که امروزه گدانسک نام دارد و جزو لهستان است. در آن زمان، هفت سال از اعلام موجودیت "شهر آزاد دانتزیگ" میگذشت، و جمهوری وایمار دورۀ کوتاه مدتی از رفاه و آرامش و ثبات را از سر میگذرانید. در سال 1920 به موجب پیمان ورسای، برای آنکه لهستان راهی به دریا پیدا کند، دانتزیگ از آلمان جدا شد و به عنوان تحتالحمایۀ "جامعۀ ملل" به شهر آزاد تبدیل گردید. اما این توافق، آنچنان مصنوعی بود که هیچیک از طرفهای ذینفع را ارضاء نمیکرد، بخصوص اکثریت آلمانی آن شهر که در سالهای بین دو جنگ اول و دوم همواره خواهان باز پیوستن آن به آلمان بودند. همین "مصیبت عظمی" در 1939 بهانۀ تهاجم هیتلر به لهستان شد.
گراس تا 1944 در دانتزیگ میزیست و پس از اتمام دورۀ دبیرستان در آن سال، به ارتش هیتلری پیوست. کمتر از یک سال بعد، در جریان پیشروی نیروهای متفقین در آلمان، زخمی شد و چند ماهی در اسارت نیروهای آمریکایی بود. پس از آزادی، مدتی در یک مزرعه و بعد در یک معدن پتاسیم کار کرد. در 1947 وارد هنرستان دوسلدورف شد و در رشتههای نقاشی و مجسمهسازی به تحصیل پرداخت. در 1954 با یک بالرین سوییسی بنام آنا شوآرتز ازدواج کرد و در همین سال جایزۀ شعر رادیو صدای آلمان را ربود. در 1956 نخستین نمایشگاه نقاشیاش را در اشتوتگارت برگذار کرد و سپس راهی پاریس شد تا همسرش در آنجا به آموزش باله بپردازد.
گراس از 1955 تا 1967 در جلسههای سالانۀ گروه 47 شرکت میکرد؛ گروهی غیر رسمی اما با نفوذ از نویسندگان و منتقدان آلمانی که برگذاری این جلسهها را از سپتامبر1947 شروع کرده و از همین رو به گروه47 معروف شده بود. اعضای گروه، از جمله هاینریش بُل، اووه جانسون، ایلزه آیشینگر و گراس، عقیده داشتند که به جای سبک و سیاق تصنعی ِ تبلیغاتی ِ دوران نازی، بایستی زبان ادبی ِ سراپا دگرگونهای به وجود آورد و به کار برد. آخرین جلسۀ آنها در 1967 برگذار شد.
گراس رمان طبل حلبی را در سه سالی که در پاریس میزیست نوشت. معروف است که او برای شرکت در اجلاس سال 1958 گروه 47 با بیست مارک پولی که ته جیبش مانده بود، راهی شهر آلگاؤ در جنوب آلمان شد. در آنجا دو فصل اول رمان طبل حلبی را خواند و جایزۀ پنج هزار مارکی گروه را از آن خود ساخت و توانست طی سفری به لهستان از زادگاه خود دیدن کند.
یکی از چهرههای برجستۀ گروه 47، والتر هولرر، از نخستین حامیان گراس بود و هم او بانی چاپ اولین مجموعۀ شعر وی در 1956 گردید و سپس ترتیبی داد که بنگاه انتشاراتی آلمانی "لوخترهاند" مقرری مختصری به گراس اختصاص دهد تا وی بتواند ضمن اقامتش در پاریس رمان طبل حلبی را بنویسد. این رمان، منتقدان و کتابخوانان آلمانی را سخت شوکه کرد، زیرا اولین بار بود که با چنین تصویر ناخوشایندی از بورژوآزی سالهای جنگ جهانی دوم آلمان روبرو میشدند. هر چه بود، طبل حلبی موجب شهرت و موفقیت گراس گردید و دو رمان دیگر تریلوژی دانتزیگ را در پی آورد.
رمان دیگر او، اجلاس تلگته (1979) روایت داستانی دیداری است از شاعران آلمانی در 1647، هنگامی که جنگ سی ساله به پایان رسیده بود. هدف این اجلاس خیالی، و نیز شخصیتهای داستان، عیناً هدف گروه 47 در سالهای پس از جنگ جهانی دوم است.
در آلمان، گراس سالهاست که در کنار شهرت ادبی، در صحنۀ سیاست نیز از نامهای بحثانگیز بشمار میرود. ده سالی نطقنویس اصلی ویلی برانت و از حامیان پر و پا قرص حزب سوسیال دموکرات بود. پس از فروپاشی بلوک شوروی، او یکی از معدود روشنفکران آلمانی بود که در برابر روند سریع وحدت مجدد آلمان آشکارا به اعتراض پرداختند. تنها در سال 1990، گراس دو مجلد از نطقها و مباحثات سیاسی خود را در این باب به چاپ رسانید.
او در 1969 طی گفتگویی خود را یک اومانیست نامیده که نسبت به هر نوع ایدئولوژی حساسیت دارد، تا حدی که میخواهد هر مکتبی را که هدفهای مطلقگرایانه را مد نظر دارد مورد حمله قرار دهد. وی در دهۀ شصت در راه صلح و مسالمت جهانی مبارزه میکرد و مخالف استقرار موشکهای هستهای در خاک آلمان بود.
گراس در سالهای آخر دهۀ هشتاد از نویسندگانی چون سلمان رشدی و یاسر کمال، نویسندۀ کرد، حمایت آشکار کرده است. وی مانند بسیاری از روشنفکران و نویسندگان جناح چپ، با بمباران عراق در نخستین "جنگ خلیج فارس" مخالف بود، اما چند سال بعد، با تجربههایی که در زندگی در حکومت نازی داشت، از مداخلۀ نظامی نیروهای پیمان ناتو در کوسووو حمایت نمود، و گفت در دورهای که چنین قتل عامی در اروپا رخ میدهد باید صلحطلبی را کنار گذاشت.
آلمانیهای متمایل به جناح راست، گراس را تجسم کامل بدترین جوانب سوسیالیسم میدانند، و از طرف دیگر، همقطاران وی در صفوف حزب سوسیال دموکرات، گاه او را بیش از حد متمایل به راست قلمداد میکنند.
گراس اگر در مسافرت نباشد، گاه با همسر دومش اوته گرونرت در ملکی که در ایالت اشلزویگ-هولشتاین دارد بسر میبرد، و یا در خانهاش در محلۀ شونهبرگ برلین، جایی که چهار فرزند خود را به عرصه رسانده است و حالا دستیارش اوا هونیش در آنجا به امور جاریاش رسیدگی میکند.
این گفتگو طی دو جلسه برگذار گردید، یک بار در برابر جمعی در شعبۀ خیابان 92 انجمن جوانان عبرانی ((YMWHA در نیویورک، و بار دیگر در پاییز 1990 در خانۀ زرد ِ "نییه اشتراسه" و آن هنگامی بود که طی توقفی کوتاه، چند ساعتی وقت اضافی روی دستش مانده بود. در اتاق مطالعۀ زیر شیروانیاش نشسته بودیم که دیوارهای سفید داشت و کفپوش چوبی، و سهکنج روبرو را تلی از کارتنهای کتاب و دستنویس پر کرده بود. ابتدا به گفتگویی به انگلیسی رضایت داده بود به قصد بر کنار ماندن از مرحلۀ دست و پا گیر ترجمۀ آن، اما وقتی که این قرارمان را به یادش آوردم، لبخندی زد و گفت «راست میگویی، اما راستش خیلی خستهام! بهتر است آلمانی حرف بزنیم.» ولی با وجود این خستگی ِ ناشی از سفر، با انرژی و شوق بسیار دربارۀ آثارش سخن گفت، و هر از گاهی خندهای آرام هم سر داد. گفتگوی ما آن روز موقعی پایان گرفت که پسرهای دوقلویش رائول و فرانتز سر رسیدند تا پدر را به مناسبت روز تولدشان به شام مهمان کنند.
این گفتگو از شمارهء 119 فصلنامۀ ادبی پاریس ریویو (تابستان 1991) برگرفته شده است.
* * *
- چطور شد که نویسنده شدید؟
گراس: فکر میکنم ریشه در اوضاع اجتماعی دورۀ کودکی و نوجوانیام داشته باشد. خانوادهام از قشر پایین طبقۀ متوسط بود، با یک آپارتمان کوچک دو اتاقه. من و خواهر کوچکم نه اتاق مجزایی برای خودمان داشتیم و نه حتی گوشهای خلوت. در اتاق نشیمن، در کنار دو پنجره، گوشۀ جمع وجوری بود که من کتابها و خرت و پرتهایم، مثلاً نقاشیهای آبرنگ و این چیزها را تلنبار میکردم. خیلی وقتها مجبور بودم چیزهایی را که دلم میخواست داشته باشم، در خیال مجسم کنم. از همان کودکی، عادت کردم میان سر و صدا کتاب بخوانم. نوشتن و نقاشی را هم از همان سالها شروع کردم. نتیجۀ دیگر آن دورۀ مشقتبار آن است که حالا کلکسیون اتاق دارم. در چهار جای مختلف، اتاق کار و مطالعه دارم. میترسم از اینکه به وضع کودکیام برگردم و باز گوشهای در یک اتاق کوچک نصیبم بشود.
- چه چیزی باعث شد که در چنان وضعی بجای مثلاً ورزش یا یک سرگرمی دیگر، به خواندن و نوشتن جلب شوید؟
گراس : زمان کودکی، دروغگوی قهاری بودم و خوشبختانه مادرم از دروغهایم خوشش میآمد. چیزهایی عجیب و دست نایافتنی به او وعده میکردم. ده ساله که بودم، مرا "پر گینت"[1] صدا میزد. از همان سالها هم شروع کردم به نوشتن دروغهایم. و از شما چه پنهان، هنوز این عادت را ترک نکردهام! دوازده ساله بودم که نوشتن رمانی دربارۀ کاشوبیها[2] را شروع کردم که سالها بعد در طبل حلبی ظهور کردند. در این رمان، آنا مادربزرگ ِ اسکار و کاشوبی است. اما در نوشتن اولین رمانم، مرتکب یک اشتباه شدم، و آن اینکه شخصیتهایی که ساخته و پرداخته بودم، در پایان فصل اول همه مردند. یعنی دیگر نتوانستم رمان را ادامه بدهم! بنابراین اولین درس من در نویسندگی این بود که بایستی هوای شخصیتهای داستان را داشت.
- از چه دروغهایی بیشتر خوشتان میآمد؟
گراس: از دروغهایی که موجب آزار و اذیت کسی نشوند. و فرق دارند با دروغهایی که آدم برای دفاع از خود یا آزار دادن دیگران میبافد. با این نوع دروغها سر و کاری ندارم. اما راستش غالباً خیلی کسالتآور است، و گاه فقط با یک چاشنی دروغ میتوان با آن کنار آمد. چه اشکالی دارد. من به این نتیجه رسیدهام که دروغهای شاخدار من واقعاً هیج اثری بر واقعیات ندارند. اگر چند سال پیش، من چیزی نوشته بودم دربارۀ تحولات سیاسی اخیر آلمان، مردم امکان نداشت باور کنند!
- تلاش دومتان پس از آن رمان نافرجام به کجا کشید؟
گراس: اولین کتابم مجموعهای بود از شعر و طرحهای گرافیک. همواره اولین پیشنویس شعرهایم ترکیبی است از شعر و طرح، گاه مایه از تصویر میآید و گاه از کلام. بعد، وقتی که بیست و پنج ساله بودم و توانستم یک ماشین تحریر بخرم، ترجیح دادم نوشتههایم را به شیوۀ دو انگشتی مخصوص خودم ماشین کنم. اولین نسخۀ طبل حلبی فقط با ماشین تحریر روی کاغذ آمد. حالا که دارم پیرتر میشوم و با اینکه شنیدهام خیلی از همکارانم با کامپیوتر مینویسند، من برگشتهام به شیوۀ نوشتن اولین پیشنویس با دست! اولین پیشنویس مادهموش به صورت کتاب حجیمی است از کاغذ بیخط که در چاپخانه برایم صحافی کرده اند. هر وقت یکی از کتابهایم آمادۀ چاپ میشود، همیشه از مدیر چاپخانه خواهش میکنم یک کتاب حاوی کاغذ سفید برای دستنویس بعدی برایم بفرستد. بنابراین حالا اولین پیشنویس را با دست مینویسم، که همیشه چند طرحی هم چاشنی آن است، و بعد پیشنویسهای دوم و سوم را ماشین میکنم. هیچیک از کتابهایم کمتر از سه پیشنویس نداشتهاند. معمولاً پیشنویس چهارمی هم هست با کلی تصحیحات.
-هر پیشنویسی هم از آلفا شروع میشود تا به اُمگا برسد؟
گراس: نه. اولین پیشنویس را خیلی تند و سریع مینویسم. علت و اشکالی هم اگر بود، باشد. پیشنویس دوم معمولاً خیلی طولانی، کامل و پر از جزئیات است. همۀ اشکالات پیشنویس اول برطرف شدهاند، اما این دومی کمی خشک است. در پیشنویس سوم، سعی میکنم آن حال و هوای خود انگیختگی پیشنویس اول را باز یابم و ضمناً اس و اساس پیشنویس دوم را هم حفظ کنم. و این البته کار مشکلی است.
-هنگامی که مشغول نوشتن کتابی هستید، برنامۀ روزانهتان چگونه است؟
گراس: موقع کار بر روی پیشنویس اول، روزی پنج الی هفت صفحه مینویسم، و موقع کار بر پیشنویس سوم، روزی سه صفحه. خیلی کُند پیش میرود.
- صبح کار میکنید یا بعد از ظهر یا شب؟
گراس: نه خیر، شب هرگز! شبانه نوشتن را هیچ قبول ندارم، چون بسیار سهل به دست میآید. وقتی هم صبح آن را می خوانم، خوشم نمیآید. من فقط زیر نور روز میتوانم کار کنم. بین ساعت نه و ده یک صبحانۀ مفصل و طولانی است همراه با مطالعه و موسیقی. پس از صبحانه شروع میکنم به کار. و بعد از ظهر استراحتی میکنم و فنجانی قهوه مینوشم، و باز مینشینم به کار تا ساعت هفت.
- چطور متوجه میشوید که کتابی به پایان رسیده است؟
گراس: موقع کار روی یک کتاب حجیم، روند نوشتن نسبتاً طولانی است. چهار پنج سالی طول میکشد تا همۀ پیشنویسها به سرانجامی برسند. و کتاب وقتی به پایان میرسد که من از پا افتاده باشم.
- برشت عادت داشت آثارش را مدام بازنویسی کند. حتی پس از چاپ آنها هم کار را تمام شده نمیدانست.
گراس: این از من بر نمیآید. من کتابهایی مثل طبل حلبی یا از دفتر خاطرات یک حلزون را فقط طی دورۀ خاصی از زندگیام میتوانم بنویسم. این کتابها به دلیل نوع حسیات و افکارم در آن زمان، نوشته شدهاند. یقین دارم اگر قرار بود بنشینم و طبل حلیی یا سالهای سگی یا از دفتر خاطرات یک حلزون را دوباره بنویسم، خرابشان میکردم.
- چگونه بین آثار داستانی و غیر داستانیتان تمایز قائل میشوید؟
گراس: این قضیۀ آثار داستانی و غیر داستانی، حرف بیپایه و اساسی است که شاید به درد کتابفروشها بخورد تا بتوانند کتابهایشان را به این صورت طبقهبندی بکنند، اما من خوش ندارم کتابهایم را به این رویه طبقهبندی کنند. همیشه کمیتهای از کتابفروشها را در ذهن مجسم کردهام که جلسه میگذارند تا تصمیم بگیرند کدام کتابها را داستانی بخوانند و کدامها را غیر داستانی. به نظر من، این کار کتابفروشها ست که "داستانی" است!
- بسیار خوب، موقعی که مقاله یا رسالهای مینویسید، روش یا تکنیک کارتان آیا فرق دارد با موقعی که داستانی را روایت میکنید و قوۀ خیالتان را به کار میبرید؟
گراس : بله، فرق دارد، زیرا (در مورد رساله) با واقعیاتی سر و کار دارم که نمیتوانم تغییرشان بدهم. خیلی بندرت خاطرهنویسی میکنم، اما در دورۀ تدارک کتاب از دفتر خاطرات یک حلزون هر روز خاطراتم را مینوشتم. حس میکردم که سال 1969 سال مهمی خواهد بود، که یک رشته تحولات سیاسی واقعی به بار خواهد آورد ورای روی کار آمدن یک دولت جدید. بنابراین ضمن سفرهایم در فاصلۀ مارس تا سپتامبر 1969 به قصد مبارزات انتخاباتی، خاطرات روزانهام را مینوشتم. همین اتفاق در کلکته افتاد. دفتر خاطرات این دورهام تبدیل شد به رمان زبانت را در آر.
- چطور میتوانید بین فعالیت سیاسی و کار در زمینههای هنرهای تجسمی و ادبیات موازنه برقرار کنید؟
گراس : نویسندهها فقط با زندگی درونی و ذهنی خود درگیر نیستند، بلکه با روند زندگی روزمره نیز درگیرند. برای من، نویسندگی و نقاشی و فعالیت سیاسی، سه رشتۀ مختلفاند؛ و هر یک هم نقاط قَوتی دارند. من بخصوص درگیر جامعهای هستم که در آن زندگی میکنم و خودم را با این جامعه وفق دادهام. هم نوشتهها و هم طرحهایم لاجرم دارای تار و پودی از جنس سیاست هستند؛ چه بخواهم و چه نخواهم. در حقیقت، پیشاپیش طرح و برنامهای تدارک نمیبینم که سیاست را وارد نوشتهای بکنم که در دست دارم. بیشتر به این ترتیب است که در بازنویسی سوم یا چهارم، چیزهایی کشف میکنم که تاریخ آنها را نادیده گرفته است. با اینکه هرگز ممکن نیست داستانی بنویسم که صرفاً دربارۀ یک واقعیت سیاسی باشد، دلیلی هم نمیبینم که سیاست را بکلی کنار بگذارم، زیرا چیزی است که تأثیری چنین عظیم و تعیینکننده بر زندگی همۀ ما دارد و در تک تک جنبههای زندگی آدمی رخنه میکند.
- شما چندین و چند ژانر مختلف و متعارض را در آثارتان به هم میآمیزید: از تاریخ گرفته تا دستورالعمل و ترانه و...
گراس: و طراحی، شعر، دیالوگ، نقل قول، نطق و خطابه، نامه! ببینید، وقتی با "داستان" سر و کار دارم، لازم میبینم که از همۀ جوانب زبان که در دسترس دارم و همچنین از متنوعترین شکلهای ارتباط زبانی استفاده کنم. اما به خاطر داشته باشید که بعضی از کتابهای من فرم بسیار خالص و پالودهای دارند، مثلاً رمان کوتاه گربه و موش و همچنین اجلاس تلگلته.
- بافت طراحیها و کلمات در آثار شما بینظیر است.
گراس: طراحی و نوشته، اجزاء اولیۀ کار من هستند. اما تنها اجزاء آن نیستند. هر گاه وقت پیدا کنم، مجسمه هم میسازم. به نظر من، بین هنرهای تجسمی و نویسندگی، رابطۀ بده و بستان کاملاً واضح و آشکاری وجود دارد. گاهی این رابطه قویتر است، و گاه ضعیفتر. در چند سال گذشته، بسیار قوی بوده است. زبانت را در آر که در کلکته میگذرد نمونۀ آن است. بدون طراحی، هرگز نمیتوانستم این کتاب را به وجود آورم. فقر باورنکردنی رایج در کلکته، مدام دیدارکننده را در وضعیتهایی قرار میدهد که زبان از گفتار باز میماند؛ آدم نمیتواند کلمهای مناسب پیدا کند. موقعی که آنجا بودم، طراحی به من کمک کرد تا باز کلمات را پیدا کنم.
- در این کتاب، علاوه بر اینکه در متن داستان از شعر استفاده کردهاید، در خود طرحها هم کلماتی به صورت دستنوشتۀ سوپر ایمپوز دیده میشوند. آیا این کلمات را بایستی یک عنصر گرافیک و بخشی از طرحها به حساب آورد؟
گراس : بعضی عناصر شعرها به وسیلۀ خود طرحها فرموله یا پیشنهاد میشدند. وقتی سرانجام کلماتی به ذهن میرسید، شروع میکردم به نوشتن آنها بر چیزی که طراحی کرده بودم؛ و به این ترتیب، متن و طرح روی هم سوپر ایمپوز میشد. اگر بتوانید کلمات را درون طرحها پیدا کنید و تشخیص بدهید، بسیار خوب؛ آنجا هستند که کسی بخواندشان. اما طرحها بطور کلی پیشنویسهای اولیه هستند؛ یعنی چیزی که من پیش از رفتن به سراغ ماشین تحریر، با دست نوشتهام. نوشتن این کتاب خیلی سخت بود، و دقیقاً هم نمیدانم چرا. شاید به خاطر موضوع آن بود که همان کلکته باشد. من دو بار به آنجا سفر کردهام. بار اول، یازده سال پیش از آن بود که زبانت را در آر را شروع کنم. اولین بار بود که به هند میرفتم. چند روزی بیشتر در کلکته نماندم. شوکه شده بودم. از همان ابتدا هم دلم میخواست برگردم، بیشتر بمانم، بیشتر ببینم، و چیزهایی بنویسم. سفرهای دیگری رفتم، در آسیا و آفریقا، اما هر وقت حلبیآبادهای هنگ کنگ یا مانیل یا جاکارتا را میدیدم، به یاد اوضاع کلکته میافتادم. در هیچ جای دیگری ندیدهام که مسائل جهان اول چنین آشکارا با مسائل و مشکلات جهان سوم مخلوط شده باشند.
بنابراین به کلکته برگشتم، و دیدم که قدرت استفاده از زبان را از دست دادهام. یک کلمه هم نمیتوانستم بنویسم. در این مرحله بود که گرافیک اهمیت پیدا کرد. راه دیگری بود برای به چنگ آوردن واقعیت کلکته، و سرانجام به کمک گرافیک بود که توانایی نوشتن به نثر را باز یافتم؛ و آن موقع بود که نخستین بخش کتاب به وجود آمد، که نوعی مقاله است. و بعد، شروع کردم به کار روی بخش سوم، که شعر بلندی است در دوازده قسمت. یک شعر شهری است دربارۀ کلکته. اگر به نثر، طرحها و شعر نگاه کنید، خواهید دید که به شیوههای مرتبط اما متفاوتی به کلکته میپردازند. دیالوگی بین آنها وجود دارد، گرچه بافت این سه جزء کاملاً متفاوتاند.
- فکر میکنید یکی از این بافتها مهمتر از آن دو بافت دیگر باشد؟
گراس : شخصاً فکر میکنم شعر مهمتر از آن دو بافت دیگر باشد. تولد یک رمان، با یک شعر شروع میشود. منظورم این نیست که در نهایت مهمتر است، اما من بدون شعر قادر به هیچ کاری نیستم. به عنوان نقطۀ شروع، لازمش دارم.
- آیا به نظر شما، شعر به منزلۀ یک قالب هنری، از شأن والاتری برخوردار است؟
گراس : نه، نه، نه! نثر و شعر و طراحی در کار من به نحوی کاملاً دموکراتیک در کنار هم قرار میگیرند.
- آیا در عمل طراحی، یک جنبۀ فیزیکی یا حسی وجود دارد که روند نوشتن فاقد آن است؟
گراس : بله، نوشتن یک روند بسیار پر زحمت و دشوار و انتزاعی است. اگر هم مفرح است، لذتی میبخشد کاملاً متفاوت از لذت حاصل از طراحی. در مورد طراحی، دقیقاً آگاهم که دارم چیزی را روی یک ورق کاغذ خلق میکنم. بک عمل حسی است، که در مورد عمل نوشتن مصداق ندارد. در حقیقت، من غالباً به طراحی متوسل میشوم تا از نوشتن فراقت حاصل کنم.
- مگر نوشتن اینقدر ناخوشایند و دردآور است؟
گراس : تا حدودی مثل مجسمهسازی است. موقع ساختن یک مجسمه، از هر طرف روی آن کار میکنید. اگر چیزی را اینجا عوض میکنید، چیزی را هم آنجا باید عوض کنید. ناگهان میبینید که یک سطح کامل را عوض کردهاید. و مجسمه تبدیل به چیز دیگری میشود! موسیقییی در آن پدید میآید. در مورد یک نوشته هم چنین چیزی میتواند رخ بدهد. ممکن است چند روزی روی پیشنویس اول یا دوم یا سوم کار کنم، یا روی یک جملۀ بلند، یا فقط روی نقطۀ پایان جمله. میدانید که من علاقۀ عجیبی به نقطۀ پایان دارم. مدتی مینشینم سر کار، حسابی کار میکنم، همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرود. اوضاع روبراه است. اما یک جای کار میلنگد. بعد دو سه جزء کوچک را عوض میکنم، که البته خیلی هم چیزهای مهمی نیستند، و بعد میبینم که اشکال برطرف شد! این به نظر من یعنی سعادت، عین خوشبختی. دو سه ثانیهای طول میکشد. بعد میروم به سراغ نقطۀ پایان جملۀ بعدی، و این یکی را هم پشت سر میگذارم، و تمام است.
- لحظهای برگردیم به سراغ شعر. سؤالم این است که آیا شعرهایی که به عنوان بخشی از یک رمان مینویسید، به نحوی فرق دارند با شعرهای مستقلتان؟
گراس : زمانی در مورد شعر نوشتن، خیلی اُمُل بودم. فکر میکردم وقتی کسی تعداد مشخصی شعر نوشت، باید برود دنبال یک ناشر، چند تا طرح بکشد و یک کتاب به چاپ برساند. یک مجموعۀ عالی شعر، اما منفرد، فقط برای عشاق شعر. بعد، از زمانی که رمان از دفتر خاطرات یک حلزون را نوشتم، شروع کردم به گذاشتن شعر و نثر در کنار هم. این نوع شعر، لحن متفاوتی دارد. دلیلی نمیبینم که بخواهیم شعر را از نثر جدا کنیم. بخصوص که ما در سنت ادبی آلمان، چنین آمیزۀ شگفتانگیزی از این دو ژانر را داریم. من هر چه بیشتر علاقه پیدا میکنم به قرار دادن شعر در فاصلۀ بین فصلهای یک رمان و استفاده از آن برای تعریف و توضیح بافت نثر. از طرف دیگر، این بخت هم وجود دارد که آن دسته از نثرخوانان که احساس میکنند "شعر برای من خیلی سنگین است" ببینند که شعر گاهی تا چه حد میتواند سادهتر و سهلتر از نثر باشد.
لطفاً بقیهی گفتگو را در بخش دوم مطالعه بفرمایید.